مي خندم .....زنده ام


ترجمه راهنمای مهاجرین برای سازمان مهاجرین ونکوور

 

اتوبوس و سایر سرویس هاس (ترانزلینک)

اتوبوس ها ایستگاه ها و زمان بندی های مخصوص به خود را دارند 

شما فقط لازم است:

۱: در ایستگاه اتوبوس منتظر بمانید. اگر در ایستگاه مشخص شده نیستید، ممکن است راننده توقف نکند.

اگر (باس پس)دارید، آن را آماده کنید. وقتی سوار میشوید، (باس پس) خود را به راننده نشان بدهید.

 اگر میخواهید بلیط بخرید، پول خرد خود را آماده داشته باشید. 

اگر زیر ۱۸ سال سن دارید ، میتوانید (گو کارد)خود را استفاده کنید و تخفیف ویجه  کودک و نوجوان ها را دریافت کنید و ۱.۷۵ برای سفر ها درون یک ناحیه ببردازید.

در صورتی که (گو کارد) ندارید یا بالای ۱۸ سال هستید، قیمت بلیط به شرح ذیل است:

۱ ناحیه: ۲.۵۰

۲ ناحیه: ۳.۷۵

۳ ناحیه:۵.۰۰

در روزهای هفته بعد از ساعت ۶ بعد از ظهر و آخر هفته (شنبه و یکشنبه ها) بلیط های اتوبوس، قطار هوایی و اتوبوس آبی با تخفیف عرضه میشوند به طوری که علیرغم تعداد نواحی مورد سفر شما، قیمت بلیط ها به اندازه سفر ۱ ناحیه ای میباشد.

اگر بیشتز از یک سفر طول روز دارید، ممکن است بخواهید خرید بلیط روزانه را در نظر داشته باشید. قیمت بلیط روزانه ۹ دلار برای بالغین و ۷ دلار برای افراد زیر ۱۸ سال است.

در عوض خرید بلیط های جداگانه، میتوانید دفترچه بلیط از بعضی از فروشگاه های محلی خور بخرید. با خرید دفترچه بلیط - که بر اساس ناحیه و سن استفاده کننده طبقه بندی شده اند- میتوانید مقداری پش انداز کنید.

در طورت استفاده مکرر از سرویس های (ترانزلینک) در طول یک ماه، به تفع شما میباشد تا بلیط ماهانه خریداری کنید. این بلیط ها نیز در برخی از فروشگا های محلی یا دفتر مرکزی (ترانزلینک) در (مترو تان) در شهر (برنابی) قابل خریداری هستند. در نظر داشته باشید که در صورت خرید (مانتلی پس) یا بلیط های ماهانه میتوانید روزهای یکشنبه ۲ نفر با یک بلیط از اتوبوس ها استفاده کنید.

(گو کارد)

گوکارد به دانش آموزان دبستان و دبیرستان از طریق مدارس داده میشود. عکس دانش آموز را در اول سال تحصیلی گرفته و کارت را ایشان توضیع خواهند کرد. اگر دیر تر از حد معمول برای مدرسه ثبت نام کنید، میتوانید با پر کردن فرم مخصوصی از دفتر مدرسه، به همراهی پاسپورت یا شناسنامه یا (کیر کارد)، (گو کارد) خود را دریافت کنید.

اگر سوالی دارید یا به کمک نیازمند هستید، میتوانید از سایت ترانزلینک دیدن فرمایید:

www.translink.bc.ca

سیستم مدارس:

در کانادا، تحصیلات عمومی برای اشخاص زیر ۱۹ سال رایگان میباشد. مدارس در اولین دوشنبه ماه سپتامبرشروع میشنود. در شهر ونکوور کلاس ها از ساعت ۸:۳۰ صبح شروع شده و در ساعت ۳ بعد از ضهر اتمام می یابند.

دبستان از کلاس اول تا کلاس هفتم است. پس از ان دانس اموزان به دبیرستان میروند -کلاس هفتم تا دوازدهم- در صورت اتمام سال دوازدهم، هر دانش اموزی دیپلم خود را میگیرد و میتواند برای دانشگاه و دانشکده اقدام کند. اخنصاص دادن دانش اموزان جدید بر اساس سن میباشد. به طور مثال اگر شاگردی ۱۳ ساله باشد، وی را در کلاس ۸ قرار میدهند. اگر شما بیشتر از ۱۹ سال سن دارید و دیپلم خود را از گشور اقامت خود نگرفته اید، باید به مراکز مخصوص تحصیلات بالغین مراجعه نمایید.( مسیر و نقشه این مراکز را در صفحات بعد میتوانید پیدا کنید)

شرایط لازم برای فارغ التحصیل شدن:

برای فارغ التحصیلی از دبیرستان ۸۰ واحد درسی لازم دارید. از این ۸۰ واحد، ۱۶واحد باید مخصوص به سال ۱۲ باشد که شامل زبان انگلیسی یا فرانسوی کلاس ۱۲ است. ۱۲ واحد باقی مانده میتوانند دروس لازم رشته تان یا کلاس های انتخابی شما باشند. جدول زیر نشان میدهد چگونه ۱۲ واحد باقی میتواند انتخاب شود. در صورتی که به اطلاعات بیشتری احتیاج دارید، با یک مشاور فارسی زبان در سازمان مدارس تماس بگیرید. هر مدرسه دسترسی به چنین مشاورانی از طریق دولت دارداین مشاوران علاوه بر امور مدرسه میتوانند کمکی باشند برای سایر عوامل اجتماعی که برای شما مشکل آفرین هستند. 

کلاس های (ای.اس.ال)

کلاسهای ای.اس.ال، کلاسهای زبان ویژه تازه واردین هستند. هدف از این کلاس ها ای است که دانش اموزان با ههمکلاسهای خود از نظر زبان یکسان باشند. پس از تمام کردن کلاس های ای.اس.ال ، دانش اموزان به کلاسهای (ترانزیشنال) یا انتقالی فرستاده میشنود. سر انجام، پس از گذراندن مقاطع ای.اس.ال و ترانزیشنال، شاگردان باید قابل باشند در سطح عام یا (رگولار) در کلاسهای مدرسه شرکت کنند.

ثبت نام در مدارس:

بر اثاث قوانین کانادا، تمامی اشخاص زیر ۱۶ سال باید درمدرسه ثبت نام کنند. برای اسم نویسی باید با شماره تلفن ۵۹۹۹-۷۱۳-۶۰۴ تماس گرفته و قرار ملاقات بگذارید. سپس به ادرس ۲۵۳۰-خیابان ۴۳ شرقی بروید تا به طور رسمی ثبت نام کنید. مدارکی برای ثبت نام لازم میباشد به شرح ذیل است:

*پاسپورت

*شناسنامه

*مدارک مهاجرت

*مدارک مهاجرت یا اقامت والدین

* مدارک واکسیناسیون + هر گونه مدارک مربوط به سلامتی

* کارنامه آخرین ۲ سال تحصیل

*مدارک اقامت ( اجاره نامه، قبض برق یا گازو...)

کتابخانه:

کتابخانه های عمومی شهر سرویس های خود را به طور رایگان ارایه میکنند. با داشتن کارت کتابخانه شما به کتاب ،سی.دی، فیلم،روزنامه ،مجله و اینترنت دسترسی خواهید داشت. به طور کل ۲۱ کتابخانه در سزح شهر ونکوور واقع شده.

کارت کتابخانه:

برای دریافت کارت کتابخانه شما باید یک فرم مخصوص پر کنید( به عکس توجه کنید) این فرم را میتوانید از هر کتابخانه ای درخواست کنید. بعد از پر کردن فرم، آنرا همراه با ۱قطعه کارت شناسایی و مدرک محل اقامت(قبض برق،گاز، سند ماشین،اجاره نامه و ...) به کتابخانه بیاورید و کارت خود را دریافت کنید. برای دانش آموزان، تنها کارت دانش آموزی یا (گو کارد) لازم است.

مدارک شناسایی قابل قبول:

*گواهینامه رانندگی بریتیش کلمبیا

*B.C.I.D

*کارت کردیت

*کارت بانکی

*کارت سلامت بهداشتی بریتیش کلمبیا

*شناسنامه

*پاسپورت

*کارت سوشال اینشورنس

*کارت دانش اموزی

توجه: اشخاصی که در ونکوور زندگی میکنند ولی هیچگونه مدارک کانادایی ندارند، میتوانند کارت خود را با نشان دادن ویزای ۶ ماهه خود دریافت کنند. اشخاص زیر ۱۴ سال باید امضای پدر یا مادر را به روی فرم کتابخانه داشته باشند.

(کامیونیتی سنتر):

کامیونیتی سنتر مکانی است برای انواع گرد همایی های اجتماعی و محلی. چنین کرامزی انواع سرویس های ورزشی، هنری و تفریحی را در طول سال عرضه میکنند. به طور مثال، بیشتر کامیونیتی سنتر های ونکوور امکانات شنا، گلف، رقص، کلاسهای هنری مانند نقاشی و کلاسهای ورزشی مانند فوتبال را دارند.

اگر خانواده شما ساکن ونکوور است و درآمد محدودی دارید، ممکن است صلاحیت گرفتن (لیژر اکسس کارد) را داشته باشید. بعضی از حسن های این کارت شامل است از:

* ۵۰٪ تقفیف هزینه ثبت نام در کلاسهایی شامل شنا و اسکیت.

*دسترسی رایگان به استخر ها و زمین های یخ اسکیت.

* ورودی رایگان به برخی از پارکها و موزه ها

برای لیست کامل فایده های (لیژر اکسس کارد) به سایت www.city.vancouver.bc.ca/parks/cc مراجعه کنید.

(بادی پروگرم)

(بادی) به معنای دوست است. (بادی پروگرم) یا برنامه های دوستی برنامه هایی هستند که توسط (کامیونیتی سنتر) ها ارایه میشوند. در طول این برنامه، جوانان و مو جوانان تازه وارد به ونکوور با شخصی همسن خود که جربه بیشتری در ونکوور دارند جفت میشوند. هدف این برنامه آشنایی با شهر در گروهی از همسن و سالان برای تازه واردان است. مراکزی مه با حرف R روی نقشه مشخص شده اند، دارای این برنامه هستند.

(مای سیرکل)

مای سیرکل مخفف (مولتی کالچرال سیرکل) به معنی دایره چندین فرهنگی است. این برنامه توسط سازمان مهاجرت کانادا اداره میشود. ( ما سیرکل) گروهی از جوانان مهاجر یا پناهنده گروه سنی ۱۴-۲۴ ساله است که  

 


خندانها.......

دلم از همين حالا تنگیده!

یه چند وقتیه اینوره دریاچه خدا خیلی داره برف و بارون میاد.  دیشب ام کلی باد اومد. گلاب به روتون ، به قوله بعضیا انگاری خدا نخود واسه ناهار خورده بود  ولی شبش.....اخ شبش یک مهشری بود که نگـــــــــــــــــــــــــــــو! همه آسمون پر از ستازه. انگاری چراغونیش کرده بودن. انگاری کف بهشت رو سوراخ سوراخ کرده بودن! انگاری آسمون داشت داد میزد : منو نگاه کن! در عین حال ام متین و با وقار بود. نیگاش کردم. نه یکم و یخورده هــــــــــا! خییلی بش زل زدم. میدونی، آخه ستاره ها این روزا تنها چیز طبیعیه که هم اینوره آب همیشه باهامن، هم ایران بالا سرم بودن. راسیاتش منو یاده ولنجک و بام تهران و موزه و خلاصه خونه میندازن. پیش خودم فکر میکنم اینها همون ماه و ستاره هایی ان که دارن بالا سره همـــــه چیزایی که من به عنوانه زندگیم میشناختم و میشناسم-البته حالا به معنی رندگیم هی اضافه نیشه- بالا سره همــــــه خانواده ام، بالا سره عزیز ترین دوستام، دارن اونارو نگاه میکنن. ستاره ها یه جورایی تنها چیزایی ان که همیشه من الن با من گذشته ام با من آینده شریک میشیم. فکرشو که مینکم، اینقدر این ستاره ها رمز و راز های منو تو نوجوانی شنیدن!

 حس عجیب غریبیه حسی که آدم به خاک میتونه پیدا کنه. حسه عجیب تر اون حس جا نداشتن بین این همه دوست بعد از ۶ ساله. ولی بد ترین حس اینه که بدونی هیچور خونت نیستو اون از همه بدتره. جان بهم یه دفعه گت : بهش اینجوری نیگا کن که هر دو ور خونه و خونواده داری. ولی گفتنش و تئوری دادن آسونه. مهم نیست مامان بزرگ چنصد تا دیس آلبالو پلو برات بپزه، یا اینوره آب چقدر آزاد باشی، اخر شب که میخوای بخوابی، نمیدونی به کجا بگی خونه.

اشتباه نشه ها! من از شرایط زندگیم یه دنیا راضی ام. فقط یکم گیج و گم میشه آدم. همین. لابد قیمت زندگیه....نمیدونم، زندگیه آزاد، یکم گیج و گمیه. به قیمتش می ارزه والا.

این روزا مغزم داره بیش از حد خودش کار میکنه. فعلا ام که از پس اش بر نیومده. حرف هر کسی ام قبول نداره آخه! آی کله شقه! کلی بد جور به پیام و تجربه هاشو wisdom اش بدجور خفن محتاجه. ولی روش نمیشه بهش چیزی ب. پر رویی ام حدی داره آخه!

نکات آبی:

دلم اینقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر هوای وبلاگر های قدیم ندیم هارو کرده که نگو! دیروز اتفاقی سیاوش نوجوان رو باش حرف زدم. اون که یادش نبود اول من کی ام-طبق معمول سیاوش البته!- ولی بعد که یادش اومد کلی به دل جفتمون چسبید از خاطراتمون گفتن. اتفاقا که خان عمو حمید ام همین حالا بعد شاید ۳-۴ سال آن دیدم. خدایی این بنی بشر حرف زدن باهاش هیچوقت حوصله سر بر نیست! من که همیشه لذت بردم. ولی میدونی دلم واسه کی خیلی تنگیده؟ بر و بچه های شیراز. از آبی بگیر تا ...........اووووه! همه! حرف تهرونی ها رم که نزن!!!!! اینقدر دارم به خودم بد و بیراه میگم چرا نرفتم زور زورکی سر پیام تلپی مهمون بشم که نگو! پریسا ام که .....نگـــــــــــــــــــــــــــو!  پریروزا یه ساندویچ مشتی خوردم یادش افتادم و تو دلم کلی لبخند ردم- لبخند تو دلی ها خیلی کیف دارن مگه نه؟- دی خیلیهای دیگم دلمبراشون یه ریزه شده ولی حیف که فردا صبح هیشکی نمیره به جام کلاس روانشناسی!

بازم میام واسه خودم بلغور کنم. آخه دلم که زیادی لک میزنه، جایی بهتر از اینجا رو سراغ نداره. امید آخر من و دل ام همین چار دیواره!

خوشتون باشه.

-من!


خندانها.......

حليم پاچه شلوار حبيب.

امروز سر کار موقع ناهار زنگ زدم یکم با بابام حرف بزنم. برای مامانم یه شعر گفته بود-دوباره که چه عرض کنم،هزار باره!- بعد اولین مصرعش با یکی از شعزهای حبیب یکی بود. گفت پامو کردم تو کفشه حبیب.بعد من شنیدم پاچه شلوارشو کرده حلیم!

کلی خندیدیم. همین! یه ۱۵ روزی میشد صدای خنده بابامو نشنیده بودم،چسبید.


خندانها.......

 

دیشب خوابه کلی آدم رو دیدم!دلم واسه همشون تنگ شده بود  آخه!

دلم واسه فارسی نوشتن ام تنگ شده. هنوز ام که هنوزه مینویسم. ولی شاید نه به اون تندی قبل یا به اون نوجوانی قبل. راستشو بخوای دلم واسه خودم میسوزه وقتی سه ساعت طول میکشه تا پ رو روی کیبرد پیدا کنم.

دیدی وقتی با یکی کلی وقت حرف نزده باشی و هی پشت گوش بندازی دیگه بعده یه مدت روت نمیشه ازش سراغی بگیری ولی در صورتی که دلت برای طرف یه ذره شده و به فکرش هستی. دیدی؟ نقل اینجام همینه! بعده یه مدت دیگه آدم شرمنده میشه.

هیچی دیگه همین! این پرشین بلاگ داره عصابمو خورد میکنه فعلا! ولی من یکی اهل  جا زدن نیستم واسه همین بازم میام تمرین میکنم مه مطمعن ( همزه رو پیدا نکردم!) شم به قول پیام زیادی خارجی نشدم. بالاخره هر چی باشه یه چیزی به اسمه persian pride هست!

پ.ن. مثلا میخواستم یه پست بدون انگلیسی بنویسم که نشد! در هر صورت، شاید بهش نیاد ولی این شروع دوباره شروع خیلی چیزاس. مرسی پیام.


خندانها.......

 

this little tiny place thats filled with data means the world to me. i think i started 3 other weblogs after this but none of felt like home, non of em felt like this one. i know it sounds crazy but heck...this is how it is

im quttin for good..at least for as long as i can imagine and predict my future in my head. if u need to know about me and my life- which i cant really understand why- u can look me up here

http://howhumble.blogspot.com/

 


خندانها.......

وووووووووی

ســــــــــــــــــــــلام!!

اومدم فقط بگم از اول سپتامبر تا حالا بد ترين ساله درسی رو داشتم ولی الان دلم ميخواد پرواز کنم!فلفل برام ميل زده بود


خندانها.......

واسه این همه حرف عنوان گذاشتن سخته!

اول از همه که سلام!

حاله همه که اميدوارم خوب باشه و اين حرفها ..(که من هيچ وقت بلد نيستم بزنم!!!)

کلی تولد گذشته  نميشه همشونو گفت ولی خوب زهره جونم تولدت مبارک. يه چيزی که فکر کنم منو از خيلی آدما متفاوت ميکنه اينه که چقدر تاريخهايی مثله تولد يا يه سالگردی يادم ميمونه و برای مهمه. پيام ۲ سال پيش يه چيزی بهم گفت که واقعا هر روز بهش ميرسم و پيامو دعا ميکنم. بهم گفت اون بعده اين همه سال( حالا ما به روی خودمون نمياريم پيام دو سال پيش سنش از دو برابره سنه منم يه سال بزرگتر بود و من خوب در کمال نو جوانی حرفاشو نفهميدم و قبول نکردم) يه چيزی که از دوستيهاش ياد گرفته اينه که از کسی انتظاری نداشته باشه. امسال اين حرفه پيام بيشتره هر حرفه پندوارانه ديگه ای که بهم داده بوده آويزه گوشم بود و باعث شد همون ۲-۳ نفری ام که با تاخير تولدمو تبريک گفتند خوشحالم کرد قده يه دنيا. چند روز پيش داشتم حساب ميکردم خودم تولده چقدر آدمو تبريک نگفتم  در حالی که کاملا يادشون بودم و اگه خودک بودم چقدر خوشحال ميشدم. پس نميشه از سرش گذشت:

۱ خرداد تولده نوه گلم آرش هکس بود

۴ ام تولده پشيمون ترين دوست صميمی ام که من هنوز بعده ۴ سال دارم سعی ميکنم...(والا خنده دارم من به خدا!) بهناز تولدت مبارک

۷ خرداد ام که محاله يادم بره تولده اين جدا بافته جونه که يه جوری واسه خودش عزيزه

ميترا شيرازی که عشقه قلبهای بنفش داره، ميترا جونی که خيلی وقته ازش خبری ندارم ميترا ژيوار که از وقتی من شناختمش يه قلب داشته به چه بزرگی و کلی ديوونه اس و کلی رقص اش خوبه: ۸ تير!

سحر همزادم، دخترک سنگی، پر خنده، شيطون و يه خواهر گل، البته بماند که هميشه شماره منو گم ميکنه: ۲ تير

آزاده که اولين عنصر مونث شيرازی وبلاگ نويس بوده: ۲۰ تير

۱۱ تير ۸۲ ساعت ۱۲ نصفه شبه اونا ۱۲ ظهر ما...بعضيها با صدای تلفن از خواب پريدن!(جالبيش به اينه که اگه برين آرشيو رو بخونين همون بعضی ها کلی با فحش و نفرين های پسرخاله وارانه احساس شادمانی کردن!!!)

۱۹ مرداد: سياوش روزهای نوجوان...يادش بخير که تابستون ۸۲ چقدر دلم براش سوخت، چقدر براش گريه کردم، ولی خوب حالا...چند وقت پيش آنلاين ديدمش، ميگه شما؟! سياوش ام يه دليله ديگه که من به حرفه پيام رسيدم و امروز قوی تر ام نسبت به ۲ ساله پيش.

۷ شهريور که...

۱۳ شهريور....

والا واسه اين يکی از بس  زياد حرف دارم  کم ميارم! فقط بگم همه منحوسها به اين گلی بودن، به اين پسرخالگی بودن، عالی بود ولی خوب کاش يکم  معرفتشون که دارن و بيشتر نشون بدن!

آبيه نردبون که بلند داد ميزنی حاضر...که هميشه يادت ميره من يه هفته قبلتم...تولدت مبارک عزيز

۲۴ شهريور ۸۲  همين آبی خان خان وبلاگشو بعده يه سال عمره پر ثمر و يه تابتستونه نه خيلی خوب بست و ....

۲۴ ام تولده من،خودم احسان ام بود(معروف به احسانيکس) که خوب فکر کنم تنها وبلاگی بوده که بعده ۲ سال راش نظر دادن هيچ وقت محل به من يکی نذاشت و يکبار هم جواب کامنت هامو نداد.

۴ مهر ۸۲ اولين بار بور که بعده يک سال دوستی با پيام  باهاش چت کردم خدايی جالب بود! فکر کنم اون دفعه اول و آخر بود که من اصلا با پيام چت کردم

۹ مهر ام که تولده شادی شادنه بود

فردا به تاريخ اينجا و امروز به تاريخ اونجا تولده نور کوچولوی زردمبوی لهجه داره خوش دله سر شلوغه بی معرفته گله عزيزع ماهه شيرازيه ولاگی هاس. شهرزاد خاله تولدت مبارک ايشالا درخت انجيرتون خوب شده؟

اينها به کنار...

دلم واسه اينجا تنگ شده بود. دلم بيشتره همه واسه ادوارد که باهاش مينوشتم. راستی ليليان جونم ۳ آبان تولده ۲ سالگيشه. ادوارد نگی نگفتی!

راستشو بخوای ميخواستم يکم گلايه کنم از دسته همه!!!(در کماله پررويی البته) از خودم و دنيام بگير تا امين  تا بهرنگ تا ميتی و شهرزاد تا اردلان تا سحر تا ...اوووووخ همه! حتی MOO ولی تا فکرشو ميکنم ميبينم از دسته هيچ کدوم ناراحت نيستم از هيچ کدوم گلايه ای ندارم فقط دلن برای تک تک خوبيها و حتی بديهاشون تنگ شده همين!

امسال خدا بخواد دارم graduate ميشم . يه جورايی انگار همه اين کارهای عکس گرفتن و مهمئنی هاشو همه اين چرت و پرت ها مجبور ميکنه آدمو به فکر کردن راجع به اينکه چی برام تو زندگی مهمه . واسه من البته ايران اومدنم ساله ديگه يه بخشه خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی مهمه برنامه های زندگيمه. ولی وقتی خنده دار ميشه که من توی ذهنم و دلم از 2 ماهی که ميتونم ايران باشم ۵۰ روزشو تو سرم برنامه ريختم که با تمامه دوستهای اينترنتی ام باشم.!!! وقتی خنده دار تر ميشه که تک تک آدمهايی که ميشناسم رو( يا حدوده ۹۸ درصدشون رو) جزو دوستهای خوبم حساب ميکنم مه فمر ميکنم خوب تا ببينمشون کلی نبايد تعارف و اين حرفها کرد . ولی بديش به اينه که تا يکی مثله سياوش  يا آبی که واقعا يه اونهمه وقت دوستانه براشون دل سوزوندم و حالا ازم میپرسن شما؟ به فکرم ميندازه که بابا سحر يه reality check بکن. ناراحتم ميکنه تا فکرشو ميکنم که من همه اين احساسهايی که من دارم يه طرفه باشه. نميدونم منظورم چقدر واضحه ولی خوب...خيلی فرقی ام نخواهد کرد!

خلاصه اينکه يه جورايی همه اين ID ها زيادی برام واقعی شدن و زيادی عزيز. دلم واسشون تنگ شده همين!

عزت زياد

 


خندانها.......

Ps's

ps #1: Today is a beautifull day to die

ps#2: if you say in a poem "the grass is green

every body will ask"what did you mean

 

"it's the nature's ignorance" you may reply

" on a deeper level- youth must die

but if you said "the grass is red

everyone will understand what you've said

Ps#3: I love you too -if any one does

ps#4: i tell him how do you do? what i really mean is i love you

ps#5: i got my glasses

ps#6: i got a long filming weekend ahead of me and i'm exhastade(?) but loving it

 


خندانها.......

well....

If you want to accomplis hthings that you never have before you have to do things that you have never done before!

well..sounds like hard work to me!

 


خندانها.......

هاه!

جالبه چقدر آسون ۱۴ تا ترک از کنی جی من از حسه يه بازنده تمام معنا بودن برميگردونه به من گله قويه با اعتماد به نفس!(به فرما تو دمه در بده سحر خانوم)

يه چيزی بگم؟زنگ ميزنن به من کريسمس تبريک ميگن خلق خدا!!!!!!

يه هفته ديگه از تعطيليها مونده

تصوير توی آينه مون ماشاالله خيلی از نظر فهمی قد کشيده!!

ميدونی از کی خيلی وقته خبر ندارم؟پيام تافته! دل و رودت چطوره ؟

قباد مخمو خورد! ميگه خيلی تلق تولوق ميکنی! ساعت ۵ دقيقه مونده به ۳ شبه ونکورر!

از من بای بای!!


خندانها.......

shame on me!!!

ye-allo every body:D

It has been over a month and im just updating isn't that just intresting?

any ways you know what i learnt in this month? i learnt that payam e rahgozar e khaste knows aloooooooooooooooooooot!!!it's funny but anything that happend made me go back to something that payam has told me about this world!it's quiet intresting how it all matches up.

It feels funny when you feel rejected from him(or any other him!!!)for the first time.It feels as simple as possible and at the same time it's the hardest to deal with.i some time wonder how she(if there is any)can stand those blue eyes!I call her crazy but it's sad that she says the same thing to me and just stares back! oh well we both we'll grow up!she's just 16 for god's sake she's supposed to be rejected it's just life.

!SCHOOL IS HARD!

that should say it

you have no idea how graet and amazing it feels when a great friend like parisa or payam just calls you up to see how it's going. they become a good friend in the bad time without even knowing it.that's what i love about friends ,they're there for you if you need them.thank you bothlove you guys so much and by the way parisa you are soooooo GIDI GIDI :D

i've been selling christmas trees for the last 2-3 weeks or so and it's ...ok it's diffrent but i know one thing for sure  that it's my room smells like christmas by now and my bed sheets are full of tree needles.  gave me the chance to meet graet people like dave,mike(who is very cute bu the way!),Brox!,gill and a whole lot other pple...oh oh and don't forget chris

it doesn't quiet fell right when you haven't heard about a close friend of yours in about 6-7 months! is it the way it's supposed to be? well...i guess you win some you lose some...that's the deal with life

that's about it

sorry for being english it just feels right at this moment


خندانها.......

اگه زنگ نخوره ميخوام سره شمارو بخورم!

اول از همه بذار به تولدهای عقب افتاده برسم که کسی رو دلگير نذاشته باشم. والا آخرين تولدی که من بادمه تبريک گفتم تولده پيام بود(که قشنگ عکس و دنگ وفنگ داشت!)که خوب ۷ خرداد بود حالا اينها بقيه اش:

۱۴ خرداد:دوسته بابام عمو سعيده گلم ۲۱ خرداد:تولده بابام که خوب البته سالگرد غربت نشينيمون ام حساب ميشه   ۲۸ خرداد: تولده خاله ام ۲ تير:سحر دخترک سنگی سابق، همزاده گله ماهه عزيزم که دلم براش يه ذره شده ۸ تير: ميترا ژيوار(ه ديوونه گل!) ۱۴ تير:عموم! ۱۴ مرداد:فرزاد(نردبان!) ۱۵ مرداد:داداشه خودم  ۱۹ مرداد سياوش روزهای نوجوان که دلم واسه اونم تنگ شده ۷ شهريور که خودم بيدم و ۱۳ شهريور ام که اردلانه آبی تولدش بود ۹ مهر شادی جونی ۱۵ مهر اون يکی خاله ام ۲۰ مهر اون يکی يکی خاله ام(الکيه!) شهرزاد خانومه کوچولوی نورانی ۲۷ مهر پسر خاله ام که خوب تاحالا نديدمش ولی ميگن به من به جای سحر ميگه احر! ۳ آبان Lilian نازه خوشگله ماهه عزيزه دلم که امسال تازه شد يک سالش(حتما ادوارد رو يادتونه که يه مدت اينجا مينوشت درست؟که نويسنده اينجارو از خندان کرد به خندانها...دختره ماه گله اون!) ۵ آبان ام که تولده خوده ادوارد خان خان بيده ۱۲ آبان ام که امروز باشه تولده آرين(پلخچه چچنی!!!) و ديگه اگه گفتين تولده کی؟ پسته! امروز اينجا ۲ سالش شده

۳ شنبه هفته ديگه ام تولده بابا بزرگه گلم بهرنگ جونه(آبی و زرد) بعدشم ۲۳ آبان تولده فردين و يه دوسته ديگه اس ۲۸ ام که خوب البته تولده روفيا جونه منه

حالا از تولدها بگذريم بريم سره درس و مشق ها که پدر آدمو در ميارن!بسيار وقت گير هستن ولی خب سخت نيستن و باهاشون کنار ميشه اومد.امسال تو مدرسه احساس اون مامان هايی رو دارم که کلمه به کلمه درسهارو با بچه هاشون ميخونن! حالا امسال من نه فقط با يه بچه بايد با ۱۲-۱۳ تا افغانی هر روز درسهاشون وبخونم ودوره کنم وترجمه کنم وامتحاناشون وترجمه کنم و خلاصه که بسيار زيادتا کاره

خبره جديد واسه اونهايی که نميدونن اين که امسال به سلامتی از تابستون تشريف محترم رو ميبريم سره کار. احساس خوبی داره!همين.

نميدونم برای اونهايی که اينور رو ميخونن گفتم يا نه ولی تابستون  پيام اومده بود اينورا(ونکوور) و بسيار لذت برديم از ديدنش(جمع ميبندم چون آرامش ام بود!!)بماند که دنگ وفنگ به قرار وبلاگی گنده رو در آوردم و بعد خودم نرفتم چون سره کار بودم

ديگه اينکه نيلوفر از ايران اومد يه چند ماهه پيش و يه چند روزه پيش کادويی که يه دوستهای وبلاگی داده بود تازه به دستم رسيد و بسی ذوقيم

پارسال رو يادتونه من يه دکتر خوشگل داشتم و ۳ تا دندونام رو عصب کشی کردم در عرض ۲ هفته؟ خوب حالا جای دشمنتون خالی از اون جايی که من خره خودمو ميرونم  يکی از اون دندونای عصب کشی شده چترق شيکست!و حدس بزنين چی شد؟هيچی ديگه بابا رفتيم يه دکتره ديگه و گفتن بايد بکشينش گفتيم خب بفرمايين اين دهنه ما اين انبر شما اينم کارت بانک بابام! بعد که عکس انداختن فهميدم که بابا بايد دندون پهلويی اش ام عصب کشی کنن!سرتونو در د نيارم که حالا در دهانه مبارک ۳ تا دندونه عصب کشی هست و يه جای خالی دندون! قسمته دردناک ميدونی چيه؟اينکه اون دکتر خوشگله ظاهرا يکم گيج بوده واسه همين کاملا چرکهای دندون و در نياورده بوده و به همين دليل دندونم بسيار شيک از عاجش شيکست و خوب دکتره هيچ جای دندون رو نميتونست بگيره که بکشتش چون فقط يه ريشه تو لثه مونده بود در نتيجه ديروز لثه مبارک رو پاره فرمودند ريشه را در آوردند و ۲-۳ تا بخيه بهش زندند و از ديشب تاحالا بنده دارم آب و خون غورت(قورط؟)ميدم(عجب بچه مسلمونی ام من!!!)ولی خوبيش ميدونين به چی بود؟اينکه دکتره گفت برای ۲۴ ساعت مسواک نزن هيچ گونه موادی حتی آب هم قرقره نکن و خيلی خدايی چسبيد که با اجازه دکتر مسواک نزنی!فکر نکنم تا حالا مامانه شما بهتون شب گفته باشه يه وقت مسواک نزنی ها!!!گفته؟ آی لذت بخشه!!!ولی به جاش تا صبح پا ميشی ميبينی به به! رو بالشت پر است از خون که از دهنه مبارک ديشب تو خواب ريخته!(خيلی که  حال بهم زنی نبود تشريحاتم بود؟)

خبر مهم ديگه اينکه دارم به فيلم مستند(احتمالا کوتاه) ميسازم راجع به فرهنگه ايرانی ها . راجع به اينکه مثلا چه چيزايی براشون فرق داشته و اين حرفها(تا ساختم کامل براتون ميگم!)کتابمم که داشتم مينوشتم همچنان در حال کار کردن روش ام.

خلاضه که اينم از روزگاره ما!(من واسه مامان بزرگم ام پای تلفن اينقدر حرف نميزدم که چه خبره!)

حالا ديگه زنگ ميخوره و بنده بايد برم به ۱۳ تا بچه ام برسم راستی فردا يک امتحانه بسيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار خفن دارم يکم برام آرزوی موفقيت ميشه بکنين لطفا؟

شاد باشين و خندان

فعلا!


خندانها.......

ستاره سهيل!

بوق سوت به به چه چه...سحر جون اومد!

اينقدر خبرا شده که نگو!تولده اردلان لوده تولده شادی بوده تولده شادی هست و اوووف مدرسه رو که نگو ۱۲ تا بچه افغانی هست عموم هست و کلی چيزه ديگه که وقتش نيست امدم بگم سک سک!


خندانها.......

ميفرمايند...ميفرماييم...

ميفرمايند ۷ ام تولدمان بوده ميفرماييم ای ددم هی!اين نيز بگدشت. ميفرمايند از کسی انتظار نداشته باشيم ،پيش خودمان فرموديم ما تازه ۵ روزه پيش تولدمان بوده انتظار داريد درس ۳۲ سال زندگی شما را داشته باشيم؟حالا ميفرماييم زمانه اين حرفها حالی اش نميشود الحق که نبايد از کسی انتظار داشت. فرمودند مادرتان می آيد فرماييديم هورا!سوغاتی می آيد!ميفرمايند فردا عمو جان ميآيند ميفرماييم به سلامتی کيفی خواهيم کرد از اين به بعد!ميفرمايند مدرسه ۴ روزه ديگر شروع ميشود ميفرماييم بيخيال..۴ روزه ديگه مونده که خوش باشی تازه ۳ روزش رو با عموت!مدته مديديست کسی از آن طرفه مرز چيزی نفرماييده برای همين است که دلمان نوا ميدهند که بفرماييم ميترا،شهرزاد،سحر،اردلان،پيام،بهرنگ،روفيا،ساقی،حميد،فردين،مستر هکس، اون يکی پيام،بازم سحر،مونا،پريسا و الميرا و کورش و بيشتر از همه يه دوستی که ترجيح ميده فلفل صداش کنم، دلمان برايتان تنگ گرديده

ميفرماييم عجب حسه غريبيست وقتی ۱۷ تا کارت از انواع مختلف روی ميزتان باشد، وقتی خاله ات يادش نميماند تولدت بوده(قابل توجه خاله دروغکيه که کلی ازش دلخورم ولی خيلی دوسش دارم)،وقتی بدانی بعد از ۱ ماه و ۱۷ روز ديگر رويت ان حسابهای بچه گانه را نميکنند،وقتی بدانی کار کردن چقدر در روحيه ات اثر دارد،وقتی تمام آن قوطی شيرينی را که پر از نامه است دمرو کنی و تک به تک نامه ها را بخوانی ونقاشی ها را بهشان ذل بزنی و پيش خودت بگويی واقعا که همه را ميبينم، وقتی بشينی فيلم ها را ببينی و همين که پلی ميزنی گريه ات آرام شروع ميشود و وقتی که صدای فرزاد و فريناز را ميشنوی واقعا بغض نفست را ميگيرد!، وقتی برای بسته شدنه اينجا گريه کنی(هر چند ابلهانه!!)و بعد اينقدر گيجی که راهت را توی خيابان اشتباهی بروی!و عجب حسه عجيبيست نو جوانی و غريب تر اين که به اينجا اعتماد ميکنی و حرفه دلت راميزنی!!

فعلا شما خوش باشيد ما هم سعی خودمان را همه جوره ميکنيم!


خندانها.......

بعضی ها!

کليک اول رو به روی يه وبلاگ کردن چند دليل بيشتر نميتونه داشته باشه، يا از قبل نويسنده رو ميشناسی يا تعريفشو شنيدی و دنباله وبلاگشی يا بر حسب جبر مه و خورشيد و فلک الکی روی يه لينک کليک ميکنی.به همين سادگيه.آشنا شدنه منم با بعضی هابه همين سادگی شروع شد. لينکش منو ياده بابام انداخت که هر وقت ازش بپرسی حالش چطوره ميگه آبی! آبيه آسمونی! اون اولين متن هم يه متن ساده بود، يه وصيت نامه ساده!به همين راحتی!جبر فلک اين بود که من قبل از اينکه متنه کوهنوردی های جمعه، درگيری های روزانه يا هر متنه روزانه و جلبه ديگه ای رو بخونيم خبر دار بشم که بعضی ها خودکشی کرد!۲۶ آبان ۸۱ بود. از اون روز تا حالا قشنگ يک سال و ۹ ماهی ميشه که بعضی هارو ميشناسم.
جديتی که پشته متنهای پر از چاخان و متلکشه به دل ميشينه.دله پاک و صافی که بعد از خوندن هر متن ميشه به وجودش پی برد دوست داشتنيه.ايده پرمحبته ۱۷ اسفند برای بچه های بی سرپرست و بهتر از اون استقباله گرمی که ازش شد، قشنگ بود.دفاعش از حق توی يه دعوای پر سر وصدا به جا بود.۲ هفته ننوشتن بعد از رفتنه دوسته صمیمي اش، و حالا که بهتر ميشناسمش وصيت نامه ای که نوشت نشونه ارزشی بود که برای دوستاش قائله.
توی اين يک سال و نيم بی اينکه حتی همو ببينيم کلی با هم خاطره داريم(خودش کلی جالبه!). از اينکه بلوز ياسی من بهم مياد!*از اينکه بعضي هاحافظه شون ضعيفه و يادشون نميمونه تولده من يه هفته قبله تولده خودشونه!از اينکه اولين بار ساعت ۱۲:۳۰-۱ شب از خواب پروندمش! از اينکه آزاده اونجا بود(اون خودش خاطره داره!)از کارهای مغازه اش از مدرسه من از تک تک کامنتهای که گذاشتيم از دوستهايی که با هم شريک شديم از اون ۴ تا آبنبات ترش!!( آخی!) از اينکه مدوممون بيشتر اون کارت تولد رو نگه ميداره(قابل توجه بعضی ها..يه وقت نندازيش بره ها!) از دلتنگی های من از خستگی های اون از سلام نکردن من از پسر خاله بودنه اون از اينکه کلی تشويق و شلوغ پلوغ کرديم براش با شادی از اجاره خونه های لينکدونی اش از لينکهای بيچاره مثله خودم** از همه اونها يه نوت کوچولو تو ذهنم دارم.از همه جرياناتی که تابستون ۸۲ اتفاق افتاد که ترجيح ميدم بهشون اشاره نکنم چون خيلی خوشايند نيستن!از شمارش معکوس که از ۱۴ شهريور شروع شد تا ۲۴ ام که وبلاگه بعضی ها بسته شد.دومين باری بود که برای يه دوستی که تاحالا نديدمش گريه کرده بودم!تا يکی برات عزيز باشه همه چی ناخودآگاه چه خوشايند چه غير مطلوب خاطره ميشه
چند وقته پيش يه خبر خوب ازش گرفتم که اينقدر خوب بود که من تا شنيدم همون جا پشته تلفن يه جيغ کوچولو زدم و بعد از خوشحالی بغض کردم!(منم ديگه خل و چل و ديوونه!) چند وقته پيش بعضی ها داشتن کارای عروسی شون رو ميکردن و حالا ۱۲ روز ميشه که عروسی شون رو کردن! بعضی ها شدن بعضی هاها به قوله شادی من خاله ام هم الان زنگ بزنه بگه داره عروسی ميکنه اينقدر ذوق نميکنم و ورجه وورجه بکنم براش! چه جوريه نميدونم ولی از همين حالا عروس جونی رو کلی دوسش دارم والا من بفهمم حساب کتابه اينکه آدم چه جوری ميتون اينهمه احساس داشته باشه ها خوبه!***
آخرين بار بهم ميگه دلم برای وبلاگت تنگ شده، برای اونروزا :مردم آزاری کار بسيار لذت بخشيه مخصوصا اگه ساعت ۷ صبحه جمعه زنگ بزنی بعضی هارو از خواب بپرونی!!!!****ميدونم منظورش چيه منم دلم برای اونروزام واينجا تنگ شده خيلی وقت بود تنگ بود ولی بهونه نداشت که گله کنه!حالا يکی که ازش يکم فوت و فنه وبلاگی ياد گرفته شده بهونه!
توی يک سال و ۹ ماهی که گذشت خيلی شوخی کرديم،بحث های کاملا جدی کرديم،درد دل کرديم،نقد کرديم،غيبت کرديم، خنديديم،گريه کرديم(شايدم کردم؟!) نا خودآگاه به خودت ميای ميبينی يکی که تا حالا نديدی رو چقدر براش ارزش و احترام قائلی!
به حرمت همون احترام، اينم يه شروع دوباره. کلی چيز رو از اول شروع کردی اين يکی رو بذار من پيش قدم ميشم تا خودتون وبلاگدار بشين.جانه سحر کادو عروسی به اين خوبی از کسه ديگه گرفته بودی؟(آدم پر رو تر از منم ميدونم نديدی!)
p.s. اميدوارم يادت مونده باشه يه پرس شام عروسيتون رو واسم فريز کنی
جفتتون رو خيلی خيلی دوست دارم
کلاه قرمزی!

خندانها.......